بچه ابر
يادداشتي براي پدر و مادر
كتابهايي داريم كه كودك ميخواند (يا برايش ميخوانند) و كتابهايي كه كودك با آنها زندگي ميكند. اين كتاب به گمانم از دسته دوم است. پيشنهادم اين است: پس از اينكه فرزندتان كتاب را خواند يا برايش خوانديد، يك روز نيمهابري برويد بيرون با هم ابر تماشا كنيد.
به فرزندتان نگوييد ابرها به چه ميمانند. بگذاريد خود او به شما بگويد چه ميبيند. يادش بياوريد اين تنها ابرها نيستند كه هزار و يك شكلند. دنيا پر است از چيزهايي كه از هزار و يك زاويه ميشود ديدشان: آب جمع شده در گودال، برگ درخت و ...
اگر فرزندتان خواست از موجودات كوچك و بزرگ كه در ابر و در و ديوار ميبيند، داستاني بسازد و برايتان بگويد، بگذاريد حرفش را بزند و داستانش را بگويد، حتا اگر آنچه ميگويد براي شما سر و ته چنداني نداشته باشد. عقل و منطق و حساب و كتاب جاي خود را دارد و تخيل جاي خود. به قوه تخيل فرزندتان بال و پر دهيد. بگذاريد در آسمان خيال پرواز كند. بگذاريد ببيند هرآنچه را كه ميتواند ببيند، چيزهايي كه شايد من و شما نتوانيم ببينيم.
يادمان باشد فرزندان ما قرار نيست رونوشت برابر اصل ما باشند، مانند ما فكر كنند و دنيا را همانگونه ببينند كه ما ميبينيم. جوهره پدر و مادر بودن آن است كه فرزندانمان را ياري كنيم تا راه و روش و طرز فكر خاص خود را بيابند و بسازند. ببينند شايد، آنچه را ما نميتوانيم ببينيم و بشوند شايد، آنچه ما نشديم. انسانهايي بشوند انديشمندتر، بردبارتر، گشادهدلتر و مهربانتر از ما. اينگونه بود كه انسان، انسان شد و اينگونه است كه انسان، انسانتر خواهد شد.
يادداشتي براي خواننده خردسال
اين داستان در باره بچه ابري است كه تك و تنها در دل آسمان زندگي ميكند، تا اينكه روزي اتفاقي ميافتد كه او را از تنهايي درميآورد. (كتاب را بخوان تا ببيني چه اتفاقي!)
كتاب را كه تمام كردي، برگرد به اين صفحه و بقيه را بخوان.
منتظر يك روز ابري، يا بهتر از آن يك روز نيمهابري شو. برو بيرون و ابرها را تماشا كن. چه ميبيني؟
يادت باشد تنها ابرها نيستند كه هزار و يك شكل هستند. به گودال آب كنار خيابان نگاه كن و به بازي نور در آن، به موهاي مردم، به شاخ و برگ درختها ...
آي چه كيفي دارد پيدا كردن چيزهاي بزرگ و كوچك، و چه كيفي دارد ساختن چيزهاي بزرگ و كوچك...
برو ببينم چه ميكني بچه ابر!